|
"شور شراب عشق تو"
دوستای خوبم سلام....
حقیقت اینه که دلم از همه چی خسته شده...هرچقدر به دلم میگم صبوری کنه بدتر باهام لج میکنه.انگار اونم مثل ادمای اطرافش شده...تلخ.مزخرف.خودخواه.... دوس دارم دلمو خودم با همین دستای خودم.با همین حسه نفرت از زندگیه مسخرم بشکنم تا اعتراف کنه که چی بوده و چی شده...تا بالا بیاره هرچی عشق و دوس داشتنه....تا دیگه یادش نره نباید کسی رو دوس داشته باشه. دل بیچاره و صبورم طاقت بیار.خواهش میکنم.انگار این دنیا نمیخواد حتی یه ذره هم خوشی داشته باشم.انگار خدا اصلا منو نمی بینه.من اگه جای خدا بودم به همه ی بنده هام یه جور نگاه می کردم...من اگه جاش بودم اینقدر هوای دو نفره رو به رخ ادمای تنها نمی کشیدم.اگه جاش بودم همین الان به خودم کمک می کردم و بهش دلخوشی میدادم. این دنیا....این روزا....واسم یه مرداب شده که هرچی دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم.... خدایا...تا حالا حس منو درک کردی؟تا حالا زیر بار این همه فشار بودی؟تو که ادماتو خوب میشناسی....دلت میاد چیزی که خودت بوجودش اوردی اذیت کنی....من دیگه بسمه...درد دارم....هم دلم.هم روحم.هم تمام وجودم.دیدی وضع روحیم چه جوریه؟یه نیم نگا بین اون همه بنده هات انداختی قیافه ی مسخرمو ببینی؟میبینی دستام موقع نوشتن مثل دست یه جسد یخ زده؟بغض گلومو چی؟دیدی؟ خدایا میخوام برم یه جایی که هیچ کسی نباشه....دلمو یه جا خاک کنم و برگردم.... بهم یاد بده سنگ دل باشم....خودت که میدونی من زیاد دعا نمیکنم.زیادم ازت چیزی نمیخوام.همونی هم که میخواستم که ندادی...دیگه دعایی ندارم....صبورم کن تا صبوری کنم و جون بدم....
می خندم ! پی نوشت:با عرض معذرت حوصله ندارم به لینک هام خبر بدم اپم.هرکی خواست خودش میاد .میخوام ببینم کی بدون اینکه من بگم بهم سر میزنه.دیگه از هیچ کسی انتظار ندارم.هرکی هرکاری خواست بکنه...من که اینجا ادم نیستم.راستی ...دیگه واسه خدا نامه نمیذارم.اون که هر کاری خودش میخواد میکنه هم غرورمو هم شخصیتمو هم ارادمو می بره زیر سوال.حداقل اگه باهاش حرف نزنم حرص نمیخورم. بعدا نوشت:دوستایی که کد لوگوشونو بهم داده بودن میشه دوباره بدن؟تنظیماتم قاطی کرده....
دوس جونیام افتادم تو برفا دستم ضرب دیده.اتل بستم.الانم به زور دارم تایپ میکنم.جواب نظرات قشنگتون رو هم ایشالا بعدا میدم.دوستون دارم.
انقضای خاص بودن هایت به پایان رسیده بالا می آورم تمام دوستت دارم هایی را که به خوردم داده ای شاید که دیگر تمام شوی در من پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 | 13:14 | darya |
سلام دوستای گلم....حالتون خوبه؟این روزا خیلی استرس دارم.همش فکر میکنم کنکور وحشتناکه.همه ی معلما میگن بخونین و تست بزنین و ساعت بگیرین و از این حرفا....استرس زیادی بهم وارد شده تو این دو هفته که البته تاثیر خوبی داره و باعث میشه با جدیت بیشتر درس بخونم.یه جورایی فکر میکنم که خیلی کارا هست که انجام ندادم واسه کنکور.از شنبه امتحانام شروع میشه و من قراره فقط درس های پیشمو بخونم درس های پایه رو میذارم کنار تا بعد امتحانا.دوس جونیا تو رو خدا دعام کنید.
اصلا به من چه پیش بینی هوا؟ همین که پیشم نیستی هوا ابریست....
بعدا نوشت:خطاب به اقا مانی....خب ادرس وبتو نذاشتی.منم نظرات خصوصی رو زود پاک میکنم.لطفا ادرستو بذار.چون دومین نظری که دادی ادرس نداشت.منم نتونستم بیام.منتظرم. غمگین نوشت:وضع روحیم خوب نیس.شرمنده اگه مثل قبل نیستم. سه شنبه ششم دی 1390 | 20:7 | darya |
دوس جونیا و انیس جونیم سلام.حس نوشتن ندارم...
گاهی میشود که دلت و دستانت با هم یکی نیست! دستت میخواهد بنویسد! اما دلت راه نمی آید! دلت میخواهد بجای نوشتن نقاشی بکشد، تصویر بسازد و خیال بافی کند از تو! از بودن در کنارت و آن آغوشه گرمه وسوسه انگیزی که در هیچ زمانی نمیتوانم از کنارش بی اعتنا بگذرم! حتی وقتی.... دستم میخواهد بنویسد، بنویسد از هرآنچه که در قلب یک دختر عاشق میگذرد، بنویسد از هر آنچه که از تو میداند و تورا به یادش میآورد، اما قلبش میگوید...ننویس! چشمانش را که به چشمانت بدوزد، میخواند همه اش را... بی کم و کاست....او که دوستت دارد........ ببخشید اعصاب ندارم....میدونم اپم خیلی بد شد ایندفعه.اما قول میدم جبران کنم. سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 | 15:26 | darya |
بچه ها سلام.حالتون خوبه؟منم خوبم انیس جونیم سلام.خسته نباشی از این همه کار...از این همه بنده های ناسپاس ... این ایه رو خیلی دوس دارم"شاید از چیزی خوشتان نیاید در حالی که خیر شما در ان است و شاید چیزی را دوست داشته باشید و ان به زیان شما باشد و خدا می داند و شما نمیدانید." خیلی قشنگه حرفی که زدی.خیلی امیدوارم میکنه نمیدونم چرا.... با خودم که فکر میکنم میبینم من چقدر گاهی وقتا واست تعیین تکلیف کردم...خدا جونم منو ببخش که اینقدر بدم.از این به بعد سعی میکنم که تو اموراتت دخالت نکنم. خدا جونم خیلی خسته ام...اصلا فکر نمیکردم موقع کنکور اینقدر بی حوصله باشم .دلم واسه مهمونی و شوخی های دوستانه تنگ شده... انیس گلم کمکم کن تا بتونم خوبه خوب درس بخونم و بقیه شو به تو بسپارم.تکلیف این هفته هم اینه که هر کاری رو که میخوام انجام بدم نتیجه شو بسپارم به تو....
با دست تو امشب شده فکرم متلاشی ارام نگیرم مگر از من شده باشی چشمان تو معمار غزل های بدیل است بد نیست مرا جنس نگاهت بتراشی جنجال به پا کرده ای و متن خبرها محتاج نباشند از این پس به حواشی نفرین نکن از دور مرا جان عزیزت درد است نمک بر جگر پاره بپاشی یک نیمه پر از دردم و یک نیمه پر از غم سخت است تو هم روح و تنم را بخراشی مجموعه ای از درد و غم و رنج و عذابم مجموعه ای از اینکه تو باشی و نباشی سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 | 15:40 | darya |
سلام انیس جونم.سلام دوس جونیای خودم.حالتون خوبه؟عزاداری هاتون قبول باشه...با خودم گفتم الان اپ کنم چون ظهر میخوام برم هیئت انیس گلم این هفته به قولم عمل نکردم...نمیدونم چرا اینقدر واسم سخته انجام دادنش...ولی قول میدم از همین ظهر عاشورا قولمو عملی کنم... راستی اینم بگم که من نتونستم قالب قبلیو تحمل کنم ...
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را نسیم وصل وقتی بوی گل میداد حس کردم که این دیوانه پر پر میکند یک روز گل ها را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا اشفته می خواهی خدایا خاطر ما را نمیدانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است که وحشی میکند چشمانش اهوان صحرا را چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را...
بعدا نوشت:واسه من حتما دعا کنین... تو کجایی سهراب؟ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 | 9:39 | darya |
سلام بچه ها.خوبین؟ چه خبرااااااااااااااااااااا؟اول باید خدا رو شکر کنم که امسال هم مثل همیشه میتونم عزاداری کنم و تو جمع هیئت ها و ثوابشون سهیم باشم.راستش من خیلی محرم رو دوس دارم.اصلا حال و هواش..هیئت هاش.حتی چایی روضه هاشو ...انیس گلم ممنونم که بازم بهم فرصت دادی تا تو دنیات باشم...وااااااااااای نمیدونی چقدر این ایستگاهایی که تو خیابون چایی میدنو دوس دارم. خدا جونم این هفته خوب بود.مخصوصا امروز که بخاطر کارم بهم جایزه دادی...وای که داشتم از ذوق دق میکردم.اگه پیشم بودی که محکم ماچت میکردم...ولی... راستی الان از دندون پزشکی اومدم و کلی دندونم درد میکنه ولی بخاطر قولمون اومدم اپ کنم.اخه ارتودنسیه فک پایین امروز بود و من ۲ ساعت دهنم باز بود... خدا جونم من اون قولی که بهت دادم قراره روش کار کنم پس این هفته زیاد حرفی ندارم.تو هستی .من هستم.محرم شده.همه چی هم ارومه...فقط دندونام داره دیونم میکنه. راستی دوس جونیام چرا نخونده نظر میدین؟من ناراحت میشم کلی...اگه نمیخواین میتونین نخونین ولی لطفا نخونده نظر ندین.من عاشق نظرات متفاوتم.اینکه مرسی و قشنگه و اینا عادیه که اخه... همتونو دوس میدارم.انیسمو از همه بیشتر.همتونو به انیس میسپارم.واسم دعا کنین خیلی محتاجم.
اشک هایم که سرازیر میشود.دیری نمی پاید که قندیل می بندد.عجیب سرد است هوای نبودنت... سه شنبه هشتم آذر 1390 | 20:6 | darya |
خدا به حضرت داوود میگه:ای داوود اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای انان مدارایم با انان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان میدانستند بدون شک از شوق امدن به سوی من می مردند و بند بند وجودشان از محبت من از هم می گسست.. اخییییییییییییییییی...اینو که میخونم میخوام از شوق بمیرم.یعنی تو واقعا اینقدر مشتاقی؟منم خیلی مشتاقم خب! انیس جونی سلام.خوبی؟ اینجا اسمون یه دل ابریه .اینجا دله یکی به اندازه ی غرور یه ادم شکسته.اینجا قلب یکی به اندازه ی شب های خیس بارونی تاریکه تاریکه... خدا جونم نمیدونم چه مرگمه.از خودم بدم میاد.نمیخوام اینقدر غر غرو باشم.نمیخوام همش باهات با ناامیدی حرف بزنم اما نمیدونم چرا تا سه شنبه میرسه یکی پیدا میشه منو تا سر حد جنون میریزه به هم...واسه همینه میام اینجا غر میزنم... اخه این انصاف نیست...من حقم این نیس.همه چی اینجا از روی نامردی و بی عدالتیه.از چیزای ساده گرفته مثل نمره دادن این معلم ها تا چیزای بزرگ ... خودت که دیدی امروز چه قدر گریه کردم تو مدرسه...من حقم اون نمره نبود...اصلا...حداقل به نظر خودم اینجوریه...کی گفته نمره نشون میده طرف چقدر درس خونده؟مگه تو ندیدی چقدر دیشب خوندم ...اما وقتی خواستم جواب بدم همه چی از یادم رفت.... این دنیا رو دوس ندارم....این عروسک هایی که ساختی رو نمیخوام.هر روز باید با یه سازشون برقصی تا تو چشمشون خوب باشی.اگه خلاف چیزی که میخوان باشی بدی.این چه وضعیه؟ حالم از نگاه های هم کلاسی هام یا حتی معلمام تو خیلی موارد به هم میخوره. اینم از شعر... نماندست چیزی به جز غم مهم نیست گرفته دلم از دو عالم مهم نیست بمانم.بخوانم.برقصم.بمیرم دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست...
بعدا نوشت:هشت تا از نظرا رو خودم واسه خودم دادم... سه شنبه یکم آذر 1390 | 18:40 | darya |
سلام عشق من.... حالم خوبه...حالت خوبه...همه چی هم داره خوب پیش میره.دیگه به نبودن ادما کنارم عادت کردم.خیلی خوش میگذره بهم. این هفته میخوام در مورد این ایه فکر کنم.... "ای پروردگار ما !بعد از انکه ما را هدایت کردی دل های ما را به باطل متمایل نکن و رحمت خود را بر ما ارزانی دار که تو بخشاینده ای." همدم همیشگیم من یه عالمه دعای مستجاب نشده دارم .میدونی که...یادته وقتی دعا میکردم تو مستجاب نمیکردی باهات قهر میکردم؟یادته گاهی از دستت گریه میکردم که تو دوسم نداری؟ حالا دیگه میخوام دعا کنم ولی منتظر بمونم ببینم تو چی دوس داری...میدونم که دوسم داری.میدونم که داری بهم نگاه میکنی.یادمه گاهی وقتا که تو بد موقعیتی بودم میگفتم خدا جون اگه منو میبینی و صدامو میشنوی این کارو بکن...تو دعامو مستجاب میکردی و من غرق لذت میشدم که تو به من اهمیت میدی...فکر کنم این لحظه ها بهترین لحظه های عمرم بود. انیس گلم از اینکه واست مهم ممنون.از اینکه تو پیشمی ممنون.از اینکه همش دلمو اروم میکنی ممنون.وای که چقدر دوست دارم عشقم. در مورد این ایه فکر میکنم و نتیجه شو هفته ی دیگه بهت میگم.خیلی دوست دارم عزیزم. خب دیگه باید برم درس بخونم. این شعر این هفته : همواره در برابر لیلی جنون کم است شیرین اگر تویی به خدا بیستون کم است تنها دلیل کثرت شاعر تویی ولی هر قدر شعر گفته شده تا کنون کم است من امدم که یک شبه شاعر شوم تو را اما برای وصف تو عمر قرون کم است من اه میکشم که چه میخواهی از دلم باور مکن کشیدن اه از درون کم است کاری کن ای عزیز زلیخا شود دلم یوسف اگر تویی جگر غرق خون کم است. سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | 12:22 | darya |
انیس و همدم همیشگی من سلام...نمیگم حالم خوبه چون دروغه.نمیگم اوضاع خوب پیش میره چون دروغه.نمیگم این هفته همش به یاد تو بودم و کارای خوب انجام دادم چون دروغ محضه.همدم من...این هفته رو اصلا دوس نداشتم.چون تو بهم یاد دادی ادمایی که خلق کردی اونقدرا هم که من خوش خیال بودم خوب نیستن.این واسم خیلی سخت بود.شاید این یه امتحانه...
میدونی انیس گلم دیگه نمیخوام با ادمایی که خلق کردی زیاد رابطه داشته باشم.بخدا من خوبه خوبم .ادمای تو حال منو بد میکنن.من دوسشون ندارم.نمیخوام به ادمایی که خلق کردی توهین کنم ولی من دوسشون ندارم.دیگه دارم یاد می گیرم واسه بقیه از خودم مایه نذارم.یاد می گیرم دیگه هیچ کسی واسم مهم نباشه.دیگه این دنیا رو دوس ندارم.دیگه نمی خوام خودمو بین ادمایی که مال تو هستن ولی مالی نیستن گم کنم.این هفته فهمیدم لازم نیست اونقدرا خوب باشم...من که تا الان سعی میکردم دو رو نباشم یکی از راه برسه و همه ی صفاتی که فکر نمی کردم بهم نسبت بده...خدا جونم دلم گرفته از ادمک های این دنیا.... از این به بعد میخوام فقط با تو دوس باشم....دور همه چی رو خط میکشم.شایدم دیدی دور خودم یه خط کشیدم... مثل این دخترای لوس هروقت باهات حرف میزنم گریه ام میگیره.نمیدونم چرا... خدا جونم میبینی؟دیگه هیچی هیچی ندارم...فقط تو رو دارم. دوست دارم معنی اسمون ابی من. اینم شعر این هفته.... ائیین عشق بازی دنیا عوض شده است یوسف عوض شده است زلیخا عوض شده است سر هم چنان به سجده فرو برده ام ولی در عشق سالهاست که فتوا عوض شده است خو کن به قایقت که به دریا نمی رسیم خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است ان با وفا کبوتر جلدی که پر کشید اکنون به خانه امده اما عوض شده است حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق من هم چنان همانم و دنیا عوض شده است... سه شنبه هفدهم آبان 1390 | 21:2 | darya |
انیس گلم سلام... من تقریبا خوبم تو کاملا خوبی.من این هفته خیلی به همه چی دقت کردم واقعا تو خیلی قادری هاااااااااااا من از همه چی غافل بودم تو این مدت.فهمیدم خیلی وقتا الکی اعصاب خودمو داغون میکنمو حرص میخورم.از این به بعد میخوام کمتر حرص بخورم واسه چیزای بی اهمییت.انیس گلم جدی جدی تو خیلی خوبی ها. این هفته میخوام به این ایه از کتاب قشنگت فکر کنم:مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. خدا جونم خیلی باحاله که تو واسه حرف زدن و دعا کردن ما هیچ شرطی نذاشتی مثلا در چه حالتی دعا کنیم یا دعا فقط عربی باشه...اینجوری خیلی سخت بود... حس میکنم با دعا کردن من بهت وصل میشم.حس میکنم لایقش هستم که حداقل باهات حرف بزنم حتی اگه دعامو مستجاب نکنی. بحث و تمرین این هفته ام درست دعا کردنه...میخوام دعاهای بیخودمو بذارم کنار و چیزای خوب ازت بخوام.انیس و همدم من دوست دارم.
اینم شعر این هفته: بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند گل نمیروید چه غم گر شاخساری بشکند باید این ایینه را برق نگاهی می شکست پیش از ان ساعت که از بار غباری بشکند گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای ابشاری بشکند کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد قیمت لب های سرخت روزگاری بشکند...
سه شنبه دهم آبان 1390 | 19:44 | darya |
انیس گلم سلام. دلم واست خیلی تنگ شده بود.من همه ی این هفته رو به این ایه فکر کردم... "و خدا با موسی بی واسطه سخن گفت"بعدش فهمیدم که من چقدر ساده ام که فکر میکردم حرف زدن تو شبیه به حرف زدن ما ادماس....بیشتر که دقیق شدم دیدم تو با کلمه جواب ادما رو نمیدی...یعنی من اینجوری فکر میکنم...تو هزار تا راه واسه حرف زدن با ما ادما داری و ما ادما چقدر غافلیم که صدای تو رو نمیشنویم.خیلی وقتا تو با یه نشونه و اشاره با ما حرف میزنی ولی ما نمی فهمیم.خدا جونم خیلی دلم گرفت که این همه فرصت حرف زدن با تو رو به این راحتی تا الان از دست دادم. میدونم که تو از هر دری وارد میشی تا با ما ادما حرف بزنی.اما چرا بعضی وقتا ما نمی فهمیم تو چی میگی؟ این هفته فهمیدم که تو باهام حرف میزنی.واسه همین دیگه ناراحت نیستم مثل هفته های قبل... تمرین این هفته اینه که درمورد همه چی دقیق تر بشم تا تو رو بیشتر احساس کنم.اینجوری... دوست دارم.بوس بوس اینم یه شعر واسه تنوع.... به پاس یک دل ابری دو چشم بارانی پر است خلوتم از یک حضور نورانی کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که یاد تو ارامشی است طوفانی تویی بهانه ی ان ابرها که میگریند بیا که صاف شود این هوای بارانی....
تو این پست میتونید واسه بهتر شدن وبم نظر بدین.هرچی که دلتون خواست...پیشنهاد یا انتقاد...اگه قابل اجرا باشه بنده حتما واسه بهتر شدن وبم پیشنهادتونو عملی میکنم....منتظرتونم
پ.ن:بنا به درخواست قدح نوش پروفایلمو فعال کردم. سه شنبه سوم آبان 1390 | 22:37 | darya |
سلام رفقای گلم....
وااااااااااااااااااااااااای که چقدر خوشحالم دوباره میام اینجا دوشنبه دوم آبان 1390 | 16:5 | darya |
انیس گلم سلام.چطوری؟منم خوبم...میبینی که فقط یه شعر میذارم و میرم دنبال درس و مشقم...
همه شب در این امیدم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به ارزویی به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم همه جا به هر زبانی بود از تو گفت و گویی غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلند تو ببر سر از تن من ببر از میانه گویی به ره تو بس که نالم ز غم تو بس که مویم شده ام ز ناله نایی شده ام ز مویه مویی همه خوشدل این که مطرب بزند به تار چنگی من از ان خوشم که چنگی بزنم به تار مویی چه شود که راه یابد سوی اب تشنه کامی چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویی شود اینکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت من خشک لب هم اخر ز تو تر کنم گلویی بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت سر خم می سلامت شکند اگر سبویی همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی نه به باغ ره دهندم که گلی به کام بویم نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام بویی ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک کویی بنموده تیره روزم ستم سیاه چشمی بنموده مو سپیدم صنم سپیده رویی نظری بسوی رضوانی دردمند مسکین که به جز درت امیدش نبود به هیچ سویی
همتونو دوس دارم.تا هفته ی دیگه به انیس جون میسپرمتون... سه شنبه نوزدهم مهر 1390 | 17:22 | darya |
سلام انیس گلم دلم واست یه ذره شده بود...این هفته سر کلاس فلسفه ریحانه جون (معلم فلسفه)گفت باید دیدمون رو وسیع کنیم.میدونی وقتی فکر کردم دیدم واقعا من تو این دنیای به این بزرگی دارم چیکار میکنم؟ این دنیا که مال ما ادما نیست حالا چه جوری ما واسه جایی که مال خودمون نیست داریم اینقدر حرص میخوریم؟این واسم خیلی عجیبه...خدا جونم بهم کمک کن تا دیدمو وسیع کنم تا بالاخره بتونم بفهمم تو دنیات چیکاره ام...گاهی وقتا با خودم میگم تو خیلی عالی هستی...خیلی معرکه ای این خیلی خوبه که من میتونم باهات حرف بزنم...ولی من دوس دارم تو هم باهام حرف بزنی...خودت بگو چیکار کنم؟خب اخه دلم اسمون میخواد
عاشقتم انیس جونم.بوس بوس
اینم یه شعر واسه تنوع زنده بودن سرودن بهانه هرچه جز با تو بودن بهانه ذکر نام تو یعنی تنفس عاشقانه سرودن بهانه خواب یعنی تو را خوب دیدن پلک بستن گشودن بهانه گریه هم مثل باران ضروریست غصه از دل زدودن بهانه دم به دم فال حافظ گرفتن بخت را ازمودن بهانه شعر دعوی سرودن دروغین زندگی عذر بودن بهانه...
همتونو دوس دارم شدید شدید سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 22:23 | darya |
وااااااااااااااااااااااای خدا جونم ازت ممنونم که معجزه کردی. راستش اصلا فکر نمی کردم که دعایی که کردم مستجاب بشه.من بهت یقین پیدا کردم.دیگه ازت نمیخوام ببینمت چون وجودتو دارم حس میکنم...عاشششششششششششششششششششششششقتم. انیس جونم از این هفته قراره همه ی نمازامو مثل ادم بخونم و دروغ و غیبت رو بذارم کنار.خدا جون الان می فهمم یا محول الحول و الاحوال یعنی چی...تو حال منو از یه هفته تا هفته ی دیگه بدجور تغییر دادی.دم شما گرم... در ضمن از این هفته گوش شیطون کر قراره خر بزنم و حسابی درس بخونم.فعلا ازت چیزی نمیخوام جز اینکه یه کاری کن من همیشه وجود قشنگتو کنارم حس کنم.
خیلی خیلی دوست دارم انیس گلم.روی ماهتو میبوسم... راستی دوست جونای من ببخشید دیر اپ کردم.اخه مدرسه بودم و بعدشم دندون پزشکی الانم دهنم سرویسه از درد سه شنبه پنجم مهر 1390 | 21:50 | darya |
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا اشنا کند پاییز می رسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا کند او می رسد که پس از نه ماه انتظار راز درخت باغچه را برملا کند او قول داده است که امسال از سفر اندوه های تازه بیارد خدا کند او می رسد که بازهم عاشق کند مرا او قول داده است به قولش وفا کند پاییز عاشق است و راهی نمانده است جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند شاید اثر کند و خداوند فصل ها یک فصل را بخاطر او جابجا کند تقویم خواست از تو بگیرد بهار را تقدیر خواست راه شما را جدا کند خش خش صدای پای خزان است یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند...
سلام دوستای گلم. جمعه یکم مهر 1390 | 13:56 | darya |
من از تو دور شدم.دیگه وجودتو احساس نمی کنم.من سنگ شدم و دیگه هیچ احساسی ندارم.قلبم یخ زده.همه میگن تو از رگ گردن به ما ادما نزدیک تری.پس چرا من احساست نمی کنم؟البته گاهی فکر می کنم تو مثل خون تو رگ هامی اما فقط گاهی...وقتی این حسو دارم قلبم شروع می کنه به تند تپیدن .حرص می خورم که تو تو وجود ادم بی خودی مثل من چیکار می کنی...می دونم نزدیکی.میگه دونم داری صدای نفس هامو و حتی تپش قلب یخ زده مو می شنوی...به قول دوستم عاشق میگه:دلمان که می گیرد تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم!
انیس من!مونس من...عزیزم...اینجا یه دل خسته واسه پیوستن به تو لحظه شماری میکنه.هفته ی پیش گفتم دلم معجزه می خواد.شاید معجزه اونی باشه که پیش اوردی...ولی اون کمه...خودت که میدونی چی میگم... دلم تنگه.دوباره بغض.دوباره دل تنگی و دوباره تکرار تکراری ها...این هفته هم هیچی نمی گم چون هنوزم ادم نیستم... دلم واست تنگ شده.به قول برنامه ی نیمروز:همیشه توی اخرین لحظه رسیدی به داد این دل بی قرار.بدون تو نمیتونم راهو ببینم خدا منو تنها نذار. دوستت دارم معنی اسمون ابی من... دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 | 23:46 | darya |
گرفته حال مرا سال ها نبود نگاهت
بپیچ نسخه ای از قرص چشم های سیاهت تو افتابی و من ان گلم که پس از باران دلش خوش است به لبخند های گاه به گاهت به طره ای همه ی شهر را به بند کشیدی چه می شود اگر از پشت سر رسند سپاهت میان جسم تو با من چقدر تفاوت میان روح تو با روح من چقدر شباهت پلنگ کی به تماشا بسنده می کند اما من ان پلنگ جوانم که قانعم به نگاهت...
خدایا ...یاورم باش.همیشه بودی کنارم.این بار هم باش.بخدا من خوشبختم.کمبودی ندارم.فقط گاهی تو رو تو تک تک لحظه هام کم میارم...
جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 | 15:20 | darya |
من اصاب مصاب ندارم ... راستی در جواب یه یارویی که اومده بود وبمو گرفته بود به باد انتقاد بگم که من کارت دعوت نمیدم که.دوس نداری نیا...به جهنم...اومده واسه من کلی ایراد گرفته اینجا چرا اینجوریه و فلان.یکی نیست بگه به تو چه ربطی داره.۴دیواری اختیاری.منم اینجا هرچی می نویسم واسه خودمه.اصلا هرکی از این به بعد نمی خواد بیاد نیاد...من اجباری ندارم.یه خونه ی مجازی داریم همونم چشم ندارن ببینن. حالم از همه چیز به هم می خوره...چیه؟تعجب کردین؟با خودتون دارین میگین دختره ی دیوونه معلوم نیس چی میخواد... حرف هم که می زنی انگار داری با دیوار حرف می زنی...انگار نه انگار...حرفای من دیوونه که خریدار نداره.منم اگه مثل بقیه ی دخترا کیلویی ارایش می کردم و اینا الان همه به حرفم گوش می دادن چون من ادم متجدد و با فرهنگی بودم. حالم از این ادمایی که فقط یاد دارن نگاه کنن با اون چشای ......... بعدشم بگیرنت به باد انتقاد به هم می خوره... همه می گن چرا اینقدر تند تند اپ می کنم...خب اخه دلم می خواد...اعتراضیه؟اینجا هم لال بشم دیگه هیچی...همینی که هست...هرکی نمی خواد بیاد نیاد...فدای سرم... امروز فهمیدم من هر کاری هم بکنم ادم نمی شم...اینه که دیگه تصمیم گرفتم به حرف هیچ کس گوش ندم... شرمنده رفتم تو جاده خاکی... چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 | 12:57 | darya |
انیس جونم سلام. اینم از هفته ی پنجم.هفته ای که تو تمام ارزومو ازم پس گرفتی.از این هفته ی لعنتی بدم میاد.بوی غریبی میده.نمی تونم تحملش کنم.می بینی؟هر وقت بهت قول میدم یه چیزی رو که دارم ازم می گیری.اخه چرا؟من که به خاطر اون نعمتی که بهم دادی شکر کرده بودم.من که ناسپاس نبودم.اون هفته بهت قول داده بودم که غر نزنم.یادته مگه نه؟اما الان خیلی غر دارم.دلم می خواد علت این کارتو بدونم.باور کن تو این هفته هیچی غر نزدم.الان دیگه همه ی غرهام مونده تو دلم .. .اخه چرا من هرچی میگم از تو جوابی نمی شنوم؟نیستی؟کجایی؟پس کجاست جواب اون همه دعایی که کردم؟؟؟یعنی ادم تو این دنیا نباید به هیچی دل خوش کنه؟من که تو این دنیا چیزی ندارم.فقط یک چیز ازت می خواستم که همونم ازم گرفتی. تو که اون بالا نشستی و داری خدایی می کنی.می دونی که من ظرفیت این همه سختی رو ندارم.چه جوری بگم اخه؟خدا جونم باور کن از همه ی چیزایی که تو دنیاس و از همه ی ادمایی که تو دنیات هستن بیشتر دوست دارم.من که اصلا وابستگی مادی به هیچی ندارم خودت اینو بهتر می دونی.فقط یه چیز می خواستم که تو هم همونو ازم گرفتی.انیس خوبم...محبوب من...من اسمتو انیس گذاشتم که انیس و مونسم باشی...که ارومم کنی.. .من الان تو شرایط روحی خوبی نیستم.تو رو می خوام.مگه تو نگفتی که هرکس یک قدم به سمتت برداره تو ده قدم میای سمتش!من که می دونم قدم های من با قدم های تو زمین تا اسمون فرق داره...من واسه خودم قدم بر می دارم ولی تو....بازم واسه من...
انیس من !شونه های من ضعیف تر از اونه که بخواد این سختی که تو واسش فرستادی رو تحمل کنه...راستش من منتظر یه معجزه ام... این هفته هیچ تمرینی ندارم چون هنوز در مورد تمرینای قبلیم ادم نشدم. از طرف یکی از عاشقات که منتظر توست.کمکش کن...بوس بوس سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 | 20:47 | darya |
می فهمی ام وقتی تو هم دلگیر باشی
وقتی تو هم یک پازل از تقدیر باشی وقتی جهانی مثل سگ گازت بگیرد هر روز در امثال خود درگیر باشی ذهنت پر از افکار نو اما همیشه در سنت پیشینیان درگیر باشی عمری بفهمی درد مردم را و تنها یک شاعر ابیات بی تاثیر باشی وقتی تمام عمر هی رویا ببافی اما فقط یک خواب بی تعبیر باشی چیزی به غیر از غم نباشد خاطراتت در عکس های کودکی هم پیر باشی روزی بخواهی تیغ را بر روی دستت اما به انچه نیست هایت گیر باشی
دلم اندازه ی اسمون خدا گرفته... یکشنبه بیستم شهریور 1390 | 20:45 | darya |
سلام دوستای گلم...
من امروز خیلی به هم ریخته ام. امروز عروسی دوست صمیمی ام بود.از صبح زود بیدار شدم و کارای عروسی رو انجام دادم بعد اینکه دو تا دندون رو پر کردم دهنم بی حس بود و ورم کرده بود. کلی حرص خوردم فردا صبح هم که ازمون دارم و من امادگی ندارم واسم دعا کنید دوست جونای من... هنوزم ناراحتم پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 | 20:41 | darya |
سلام دوس جون خودم. خوبی؟چه حرفی میزنم من .تو که همیشه خوبی این ما ادما هستیم که همش یه چیزیمون هست.این چهارمین هفته است که ما با هم دوستیم. راستش چند شب پیش به سرم زده بود بیدار شده بودم باهات حرف بزنم...اما از اونجایی که من یه کم فقط یه کم خواب خرسی دارم دوباره خوابیدم.صبح که بیدار شدم با خودم گفتم نکنه تو بیدارم کرده بودی که تو این تاریکی با هم حرف بزنیم.بعدشم اعصابم کلی از دست خودم خورد شد که چرا خوابیدم. یه جایی شنیده بودم که خدا به بعضی از بنده هاش با اینکه بنده های خوبی نیستن زود چیزایی رو که اونا می خواستن میده .اولش کلی ناراحت شدم بعد با خودم گفتم شاید مثل تو مثل اون مامانی هستی که وقتی بچه اش چیزی رو به زور ازش میخواد اونم اینقدر از دست بچه اش خسته میشه که با اکراه اون چیزی که بچه اش میخواد بهش میده... خدایا نکنه چیزایی که من خیلی واسشون دعا کردم تو با اکراه بهم دادی؟من که دوس ندارم چیزی رو داشته باشم که تو دوس نداری. یا انیس قول میدم دیگه سرت غر نزنم و چیزی رو به زور ازت نخوام.سعی میکنم اینقدر کارای خوب انجام بدم که خودت چیزی رو که میخوام به عنوان یه هدیه بهم بدی نه با اکراه. مامانم میگه ما ادما وقتی کارای خوب انجام میدیم تو ما رو به فرشته هات نشون میدی و میگی نگاه کنین این بنده ی منه که داره واسه من کاری انجام میده.بعد اینکه مامان اینو میگه من قند تو دلم اب میشه و همش میخوام کار خوب انجام بدم تا تو منو به فرشته هات نشون بدی...
شاعر میگه هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند.شاعر راست میگه مگه نه؟درسته من تو زندگیم سختی کشیدم اما هیچ وقت مثل یه بنده ی مطیع پیشت نیومدم که بگم خدا جونم کمکم کن.از الان به بعد قول میدم دیگه موقع سختی ها غر نزنم.قول میدم هر وقت سختی واسم فرستادی بیام پیشت زانو بزنم و بگم خدا جون کاری داشتی؟تمرین این هفته اینه که سرت غر نزنم... یا انیس!روی ماهتو میبوسم.دلم واست تنگ شده من تو اغوشت بگیر و دل داریم بده دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 | 21:37 | darya |
سلام دوستای خوبم.بازم مدرسه ها داره شروع میشه بازم بیدار خوابی بازم درس و درس و درس ...
البته ما امسال تابستون نداشتیم که!باید دائم تو این گرما ها میرفتیم علم اموزی همتونو دوس دارم.گرچه کم نظر میدین یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 11:39 | darya |
تنهام شکسته اند بالم حالم
در شعله ی مکر سوختند امالم تنهام ته قفس شکستند پرم صد حادثه بهر عشق امد به سرم تنهام پریدنم دگر رفتن نیست زخم است نشان نیاز بر گفتن نیست تنهام قفس قفس هوس تنهایی یک هجمه ز مشکلات من یک جایی تنهام همان که گفت اواز بخوان بر گفت ز شوق بال و پرواز بمان تنهام نشان زخم را برکندند تنهام به خون خویشمان اکندند تنهام تمام لحظه ها تنهایم خوشحالم از این عاقبت زیبایم...
دوستای گلم این شعر مال اقا شایانه از من خواست شعرشو بذارم تو وبم منم گذاشتم.بالاخره ما باید به شاعرای تازه کار و جوون انرژی بدیم ... شنبه دوازدهم شهریور 1390 | 15:0 | darya |
شنبه دوازدهم شهریور 1390 | 13:11 | darya |
ذهن را درگیر با عشق خیالی کرد و رفت
جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت چون رمیدن های اهو ناز کردن های او دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت ارزویم با تو بودن بود کوشیدم ولی واقعیت را به من تقدیر حالی کرد و رفت... شنبه دوازدهم شهریور 1390 | 9:59 | darya |
به نسیمی همه ی راه به هم میریزد
کی دل سنگ تو را اه به هم میریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم به همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد انچه را عقل به یک عمر بدست اورده است دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد اه!یک روز همین اه تو را می گیرد گاهی یک کوه به یک کاه به هم می ریزد... پنجشنبه دهم شهریور 1390 | 14:12 | darya |
بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیزها
میشوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها تا چه پیش اید برای من نمیدانم هنوز دوری از تو میشود منجر به خیلی چیزها عکس هایت نامه هایت خاطرات کهنه ات میزنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها هیچ حرفی نیست دارم کم کم عادت میکنم من به این افکار زجر اور به خیلی چیزها میروم هرچند میدانم که بعد از تو برایم هیچ چیز بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیزها...
دوستای گلم عیدتون مبارک سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 22:34 | darya |
دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم در لا به لای ابرها پرواز می کردم و صبح چون از جا پریدم در رخت خوابم یک مشت پر دیدم یک مشت پر گرم و پراکنده پایین بالش در رختخواب من نفس میزد ان گاه با خمیازه ای ناباورانه بر شانه های خسته ام دستی کشیدم بر شانه هایم... انگار جای چیزی خالی بود چیزی شبیه بال احساس می کردم...
سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 16:12 | darya |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |